نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠

 

میانِ خورشیدهای همیشه 
زیباییِ تو لنگری‌ست -
خورشیدی که 
از سپیده‌دمِ همه ستارگان 
بی‌نیازم می‌کند...
" شاملو "




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

دل عجب موجود سخت جانی است!
هزار بار تنگ می شود.
میشکند
می سوزد
میمیرد
ولی باز هم می تپد برای دوست!




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠

چند دقیقه پیش داشتم یه وبلاگ رو میخوندم که یه متنی رو نوشته بود که وقتی خوندم دیگه نمیدونستم باید در مورد این مطلب چه نظری بدم . نمیدونم این انسانهای دیوانه چطور به همچین چیزی فکر میکنن . خیلی خودمو کنترل کنم که  حرف بدی نزنم باید بگم خیلی خیلی .... 

دیگه خودتون میدونین دیگه منظورم چیه

اینم از متن اون وبلاگ : می گفت اگه هر کس عاشق بشه !اما یه عشق غیر مشروع یا همون عشق ممنوع... مثلا عاشق زنی که خودش همسر و فرزند داره یا بر عکس اما عفت خودشو نگه داره خدا براش پاداش شهادت قرار می ده!





کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :طنز و کلمات کلیدی :جوک




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠

 

در امپراطوری رم دنیای سرشار از خطر در انتظار تو است. در سفرها با تعدادی حریف بجنگ، قدرت خودت را در میدان جنگ نشان بده و با خطرات در زندان ها روبرو شو. افرادی که در حال مرگ هستند به تو احترام می گذارند، ای گلادیاتور!

 

به گلادیاتورها بشتاب




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :بازی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠

 

 

چه عدالت جالبی
من با دل مینویسم
تو با چشم میخوانی
تــــازه
اگر بخوانی
اگـــــــــــر




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

 

 

 

حال خراب مرا تنها تو میدانی اما خرابترش میکنی....و سیگارم بیخبر از حال من به پایم میسوزد....حالا تو دوست منی یا این غریب بی جان؟




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

 

با گفتن یک "عزیزم جایت خالیست" ... نه جای من پر می شود نه از عمق شادی هایت کمتر ... فقط ،دل خوش می شوم که هنوز بود و نبودم برایت مهم است...!




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

 

از این حرفها بگذر
به دلت بگو
همیشه در عشق اعتماد نیمه است و باور سخت
من.....
پیش ازانکه دستت را بگیرم
عریانی روحت را دیدم
نه انکه تو بهترین باشی و من کاملترین
اما....
هر دو مومنیم به عاشقی...
باشد که خدا
لایقمان بدارد به نگهداریش
یک شب به نگاه بگذرد....
برای سیر شدن چشمانت
وشبی دیگر به اغوش بگذرد ....
برای حس امنیتم
شبان دگر را هم دلانه تقسیم میکنیم...
ارام باش
همین برایم کافیست
همین برایت کافیست...




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠

مدتهاست مجازی می خندم ...
مجازی شادم...
مجازی عاشق می شم ...
مجازی دیگران رو دلداری میدم ...
اما...

اما واقعی تنهام
واقعی درد می کشم 
و واقعی 
از عشق های مجازی 
لطمه می بینم...




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی و کلمات کلیدی :افزایش بازدید




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠

 

دیه ها که گران شد

هر روز به این فکر می کردم

چگونه دیه این قلب حادثه دیده مرا خواهی پرداخت...؟!




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی



 

نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠

 

چه خنده دار است شکستن قلب ها
چقدر معمولی است مردن آرزو
و رفتن به سوی مرگ
چقدر طبیعی است




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی و کلمات کلیدی :افزایش بازدید




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠

 

 

خدا تو را برای عاشقانه زیستن به من نداد

برای شاعرانه زیستن ازمن گرفت ...




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠

 

باران ببارد یا نبارد

چتر داشته باشم یا نداشته باشم

پائیز باشد یا نباشد

هیچ کدام برایم فرقی ندارد / من از تمام رمانتیک های آبکی خسته شده ام ...




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠

 

تو باور نداری این حرف ها را !

وگرنه ... 

من سالهاست برای آنکه در فال ِ تو باشم

در قهوه تــو... غرق شده ام ...!




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠

تا حالا کفشاتو نگاه کردی ؟؟ دو تا عاشق.دو همراه که بی هم می میرن.با هم خاکی میشن, بدونه هم زیر بارون نمیرن, کاش آدما هم یه کم از کفشاشون یاد بگیرن.




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی و کلمات کلیدی :طنز




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠

چنین گفت زرتشت :

اگر کلید قلبی را نداری ، قفلش نکن
اگر کسی را دوست داری ، خردش نکن
اگر دستی را گرفتی ، رهایش نکن
عاشق عاشقی باش
و دوست داشتن را دوست بدار
از تنفر ، متنفر باش
به مهربانی ، مهر بورز
با آشتی ، آشتی کن
از جدایی ، جدا باش
و مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد ، زندگی با دلت نکند




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عاطفی و کلمات کلیدی :عشق




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠

 

 

موهایم راآنقدر کوتاه میکنمتا خاطره انگشتانت را
از یاد ببرند ...

 دیری نمی پاید،خاطراتت
دوباره می رویند...!!!




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی



 

نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠

 

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی ،نه حاشیه ای از یاد رفتنی...




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی و کلمات کلیدی :طنز




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠

 

 

امروز یکی از بهترین روزاست 

بعد از 30 روز 2 تا جوجه خوشگل ناز از تخم در اومد خیلی باحاله

ببینم از 5تا تخم باقی مونده چندتاش جوجه میشه

به افتخار vito  و  remi  من




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠

 

لیلی میدانست که مجنون نیامدنی ست.اما ماند. 

چشم به راه و منتظر .هزارسال. 

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. 

مجنون نیامد.مجنون نیامدنی ست. 

خدا از پس هزارسال لیلی را می نگریست. 

چراغانی دلش را .چشم به راهی اش را. 

خدا به مجنون می گفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش می گرفت. 

خدا ثانیه ها را می شمرد.صبوری لیلی را. 

عشق درخت بود .ریشه می خواست .صبوری لیلی ریشه اش شد. 

خدا درخت ریشه دار را آب داد.

درخت بزرگ شد.هزار شاخه ,هزاران برگ,ستبر وتنومند. 

سایه اش خنکی زمین شد.مردم خنکی اش را فهمیدند , 

مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند. 

لیلی چشم به راه است. 

درخت لیلی ریشه می کند. 

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد. 

مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.

زیرا که مجنون نیامدنی ست.زیراکه درخت ریشه میخواهد.




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عاطفی و کلمات کلیدی :عشق




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠

 

 

آسمانم دلم برای تـو آنقدر تنگ می شود، که آغـوشم برایـــش کهکشان است !




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

 

 

خدایـــــــا !

دســتانی را در دستانم قرار بده
که پاهــایش با دیگری پیش نرود...




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠

 

همیشه همینطور است
دیر فهمیده ایم کدام بوسه مهربان ، بر کدام گونه معصوم باید می نشست .
دیگر حتی خوابی هم از من نخواهی دید ...
اصلاً نام اینجا دنیاست




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠

 

 

 

مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم . مهم آن است که چند لحظه ی بهاری با هم زندگی خواهیم کرد ...




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠

 

 

 

و عشق چیست جز مرگ 


 

و مرگ چیست جز عشق 

 


دراین درام بی‌غوغا ؟

 


باید برای ‌آتش و شب 

 

شعری دوباره بنویسم 

 

وقتی آتش 

 


زاییده می شود به شب 

 

 


و از ظلام سردش 

 

معنای روشنایی و گرما می گیرد 

 

 




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠

 

دیوانه ای راگفتند:چه خواهی ازخدای خویش ؟

گفت:عقل سالم خواهم تابرای عشقم دوباره دیوانه شوم




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

 


غروب شد خورشید رفت...آفتابگردان دنبال خورشید میگشت....
ناگهان ستاره ای چشمک زد!آفتابگردان سرش را پایین انداخت....
آری گلها هیچوقت خیانت نمی کنن...




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

دستـــانم را ... که به آرامــــی می فشاری !
گونه ام را ... که با شیطنت می بوسی!
عابــران اخم کرده را ... که می خندانی!!!
دلم فریــــــاد می زند ... نکند این بی خبران عشقــمان را چشم کنند !!!




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

 

 

چتر چرا بردارم ؟

این باران

بی امان
...
...
همه را خواهد شست
.
.
.
مرا
.
.
.
دلم
.
.
.
و این زخم تازه را




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

 

 به تو پرواز را اموختم و رهایت کردم تا ستاره ی دنباله دار باشی..

کاش با تو از عشق می گفتم تا بیاموزی کمی وفادار باشی! بادبادک کوچک من!




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

 

از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک...ی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!

پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.

زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم

گروهی تشکیل دادم بعد از 19 سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.

ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون. 

سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم

گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود

گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم

گفت که چطوری؟

گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم

(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)

پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟

گفتم هرچی که بخوای

گفت هر چی بخوام؟

گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم

من به 50 کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم

گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی

پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟

پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو

بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه

 

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان 32

ساله مسلمان سیاه پوست




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی



 

نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠

 

 

این جمله همیشه یادت باشه 

زندگی گل سرخی است که گلبرگهایش خیالی وخارهایش واقعی است




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠

 

خدایا او را که در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت در تنها ترین تنهاییش

تنهای تنهایش نگذار..




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

 

 

دیشب که باران آمد...

میخواستم سراغت را بگیرم!

اما...
خوب میدانستم این بار هم که پیدایت کنم...

باز زیر چتر دیگرانی !!!



کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩

 

 

بر ما سالی گذشت ، بر زمین گردشی، و بر روزگار حکایتی ، امید که آن کهنه رفته باشد به نکویی و این نو آید به شادی.

عید نوروز و بهار طبیعت مبارک باد




کلمات کلیدی :سخنان جالب




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته همین لبخند پنهانی، کنار لحن گیراته
دلیل اینکه تنهایی ، همین دستای تنهامه
همین دنیای تاریکم ، همین تردید چشمامه
شبیه حس پژمردن، مثال اشک بیرنگی
من آرومم ، تو تنهایی ، حقیقت داره دلتنگی
هنوزم میشه عاشق شد، هنوزم حال من خوبه
ببین دنیا پر از رنگه، هنوزم عشق محبوبه
تو دلگیری نمیدونی، چه رویایی به من دادی؟
اگر فکر میکنی سردم ، برو رد شو تو آزادی
بزار دست و دلم رو شه، بزار رویا رو بشناسم
تموم شهر خوابیدن، من از عشق تو بیدارم
یه روز میفهمی از چشمام چه احساسی من به تو دارم



کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩

جک و دوستش باب تصمیم می گیرند برای تعطیلات به اسکی برن...

با همدیگه رخت و خوراک و چیزهای دیگرشان را بار ماشین جک می کنند و به سوی پیست اسکی راه می افتند..

پس از دو سه ساعت رانندگی، طوفان و برف و بوران شدیدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور می بینند و تصمیم می گیرند شب را آنجا بمانند تا طوفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند.

هنگامی که نزدیکتر می شوند می بینند که آن خانه در واقع کاخیست بسیار بزرگ و زیبا که درون کشتزار پهناوریست و دارای اصطبلی پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طویله ای با صدها گاو و گوسفند است.

زنی بسیار زیبا در را باز می کند.

مردان که محو زیبایی زن صاحبخانه شده بودند، توضیح می دهند که چگونه در راه گرفتار طوفان شده اند و اگر خانم خانه بپذیرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.

زن جذاب با صدایی دلنشین گفت: همانطور که می بینید من در این کاخ بزرگ تنها هستم، اما مساله این است که من به تازگی بیوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسایه ها بدگویی و شایعه پراکنی را آغاز می کنند.

جک پاسخ داد: نگران نباشید، برای این که چنین مساله ای پیش نیاید ما می تونیم در اصطبل بخوابیم.

سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بیدار کردن شما راه خود را به طرف پیست اسکی ادامه خواهیم داد.

زن صاحبخانه می پذیرد و آن دو مرد به اصطبل می روند و شب را به صبح می رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه می افتند...

حدود نه ماه بعد جک نامه ای از یک دادگاه دریافت می کند در آغاز نمی تواند نام و نشانی‌هایی که در نامه نوشته بود را به یاد آورد اما سر انجام پس از کمی فشار به حافظه می فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که یک شب طوفانی به آنها پناه داده بود.

پس از خواندن نامه با سرگردانی و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسید: باب، یادت میاد اون شب زمستانی که در راه پیست اسکی گرفتار توفان شدیم و به خانه ی آن زن زیبا و تنها رفتیم؟

باب پاسخ داد: بله

جک گفت: یادته که ما در اصطبل و در میان بو و پشگل اسب و قاطر خوابیدیم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حدیثی در نیاید؟

باب این بار با صدایی لرزانتر پاسخ داد: آره.. یادمه

جک پرسید: آیا ممکنه شما نیمه شب تصادفی به درون کاخ رفته باشید و تصادفی سری به آن زن زده باشید؟

باب سر به زیر انداخت و گفت: من ... بله...من...

جک که حالا دیگر به همه چیز پی برده بود پرسید: باب ! پس تو ... تو تو اون حال و هوا خودت رو جک معرفی کرده ای؟؟ ... تا من ... بهترین دوستت را ...

جک دیگر از شدت هیجان نمی توانست ادامه دهد ...

باب که از شرم و ناراحتی سرخ شده بود گفت ... جک ... من می تونم توضیح بدم ... ما کله مون گرم بود و من فقط می خواستم ... فقط ... حالا چی شده مگه؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جک احضاریه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگی مرده و همه چیزش را برای من به ارث گذاشته ...!!!

نتیجه اخلاقی: گاهی به زن بیوه همسایه سری بزنید و از او دلجویی کنید ، البته با اسم حقیقی خودتون!

 




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :طنز




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩

 

 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
وضعیت غیرعادی اونو نگران کرد
 با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند

پدر عزیزم
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم ماریا فرار کنم، چون می خواستم جلوی  رویارویی با مادر و تو رو بگیرم
من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره
اون یک کلبه توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون .ماریا به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم
ما فقط احساسات نیست، پدر، اون حامله است
ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. ماریا چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، تا حال  ماریا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره.
نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم.
یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی

با عشق
پسرت
John

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه ی تامی
فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :طنز و کلمات کلیدی :جوک




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩

 

 

بغلم کن عشق خوبم بذار حس کنم تنتو...

 

از حرارتت بمیرم بگیرم عطر تنتو...

 

واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنیاست...

 

ساز آشنای قلبت خوشترین آهنگ دنیاست...

 

منو که بغل بگیری گم میشم تو شهر رویا...

 

بند میاد نفس تو سینم مثل مجنون پیش لیلا...

 

به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا...

 

بغلم کن تا نمیرم بی تو، تو دستای سرما...

 

مثل دامن فرشته شب ما قدیس و پاکه...

 

حتی ماه به حرمت ما، عاشقونه تر می تابه...

 

بغلم کن عشق خوبم بذار آرامش بگیرم...

 

سر بذارم روی شونت با نفسهات خو بگیرم...

 

جز سرانگشتهای گرمت تن من عشقی ندیده...




کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی و کلمات کلیدی :سخنان جالب




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩

 

 

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان

ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی

پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان

اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین

تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او

توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه

برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان

طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از

او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد

فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز

بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به

هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین

مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن

پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه

پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده

بود؟

 




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :طنز و کلمات کلیدی :جوک




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
*** مـادر***
صدا کنی




کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩

 

 

 

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد. دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری




کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩

 

http://sevom.persiangig.com/image/rommans/big/5zm6c00.jpg



هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!

بهلول گفت: می فروشم.

قیمت آن چند دینار است؟

صد دینار.

زبیده خاتون گفت: من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت: این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.


بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد.
وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:

- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم





کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩

 

 

وقتی که خدا داشت منو بدرقه می کرد بهم گفت: جایی که میری مردمی داره که میشکوننت ، نکنه غصه بخوری ، من همه جا باهاتم تو تنها نیستی تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری، قلب میذارم که جا بدی ، اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی برمگردی پیشم




کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩

 

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک*هایش را پاک می**کرد و فنجانی قهوه* می**نوشید پیدا کرد ... در حالی* که داخل آشپزخانه می**شد پرسید:چی* شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟! شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی* فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟! زن که حسابی* تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم*هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه... شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟! زن در حالی* که روی صندلی* کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود! مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی* یا ۲۰ سال می**فرستمت زندان آب خنک بخوری؟! زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...! مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم  




کلمات کلیدی :طنز و کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :جوک




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩

 

 

 

در زمان آقا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد.

صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.

مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.

گفت : پس به شیراز برو.

او گفت : شیراز هم در اختیار خواهر زاده شماست.

گفت : پس به تبریز برو.

گفت : آنجا هم در دست نوه شماست.

صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد: چه مى دانم برو به جهنم.

مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد.




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :طنز




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

 

 

 

 

 درود خدا بر او، فرمود: قلب، کتاب چشم است. (آنچه چشم بنگرد در قلب نشیند.)




کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :سخنان جالب




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

 

 


مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت 
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ 
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی‌میری ؟ 
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم 
اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی... 
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی‌خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد: " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه 
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم . 
بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده 
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
"
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا 
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم 
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم 
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر نمی‌تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم 
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو 
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو 

 




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

 

To fall in love
 عاشق شدن
 
To laugh until it hurts your stomach
 آنقدر بخندی که
 دلت درد بگیره

 
To find mails by the thousands when you return from a
 vacation.
 بعد از اینکه از
 مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه
 داری
  
 
To listen to your favorite song in the radio.
 به آهنگ مورد
 علاقت از رادیو گوش بدی
 
To go to bed and to listen while it rains outside.
 به رختخواب بری و
 به صدای
  بارش بارون گوش بدی

 
To leave the Shower and find that the towel is warm
 از حموم که اومدی
 بیرون ببینی حو له ات گرمه !
 
To clear your last exam.
 آخرین امتحانت رو
 پاس کنی

 
To receive a call from someone, you don""t see a
 lot, but you want to.
 کسی که معمولا
 زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد
 ببینیش بهت تلفن کنه

 
 
To find money in a pant that you haven""t used
 since last year.
 توی شلواری که تو
 سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی
 پول پیدا کنی
 

To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
 برای خودت تو آینه شکلک در
بیاری و بهش بخندی !!!
 
 
 
To laugh without a reason.
 بدون دلیل
 بخندی
 
 
 
To wake up and realize it is still possible to sleep for a
 couple of hours.
 از خواب پاشی و
 ببینی که چند ساعت دیگه هم
 می‌تونی بخوابی !

 
 
To hear a song that makes you remember a special person.
 آهنگی رو گوش کنی
 که شخص خاصی رو
  به یاد شما می‌یاره
  
 
 
To watch the sunset from the hill top.
 از بالای تپه به
 غروب خورشید نگاه کنی
 
 
  
To feel butterflies! In the stomach every time that you see
 that person.
 وقتی "اونو"
 میبینی دلت هری بریزه پایین !
 
 
To pass time with your best friends.
 لحظات خوبی رو با
 دوستانت سپری کنی

 
 
To see people that you like, feeling happy
 کسانی رو که
 دوستشون داری رو خوشحال ببینی


  
 
To take an evening walk along the beach.
 عصر که شد کنار
 ساحل قدم بزنی
 
 
To have somebody tell you that he/she loves you.
 یکی رو داشته
 باشی که بدونید دوستت
 داره
  
 
remembering stupid things done with stupid friends. To
 laugh .......laugh. ........and laugh ......
 یادت بیاد که
 دوستای احمقت چه کارهای احمقانه
 ای کردند و بخندی و بخندی و .......
 باز هم بخندی

 
 
These are the best moments of life....
 اینها بهترین
 لحظه‌های زندگی هستند
 

Let us learn to cherish them.
 قدرشون
 روبدونیم
 
 
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be
 enjoyed"
 زندگی یک هدیه
 است که باید ازش لذت برد نه مشکلی
 که باید حلش کرد 
وقتی
 زندگی 100 دلیل برای
 گریه کردن
 به تو نشان
 میده
 تو 1000 دلیل برای
 خندیدن
 به اون نشون
بده.





کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :طنز




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.
استاد گفت : عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸

 

 

وکیل

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می*کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده*اید. نمی*خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی*اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی*کرد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی*دانستم. خیلی تسلیت می*گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی*تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی*تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی*دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه*های درمانش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی*دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده*ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :طنز




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸

 

دوستت دارم

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود؛ " برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت."

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

 

 

مهربانی را وقتی آموختم که کودکی آسمان نقاشی اش را سیاه میکشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

 

 

 

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم

 

اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم…..تو

 

نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم

 

اما به من نیاموختی که چگونه تو رو فراموش کنم




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر
باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید
چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر
دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.




کلمات کلیدی :سخنان جالب




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸

 

 

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم
بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و
یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک
میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی
داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی
و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی
با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده
بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش
ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از
بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در
دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو
جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در
را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش
روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را
داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد
روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط
احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا
بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می
کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می
شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می
اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند،
این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را
دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را
دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی)
نخواهد شد




کلمات کلیدی :سخنان جالب




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸

 

 

 


دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم

ببخشید، دیگر

"برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم"




کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی و کلمات کلیدی :سخنان جالب




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸

 

نمی دانست دلش را کجا گم کرده است .

تنها احساس خوش را به یاد داشت. احساسی که تابه حال نداشته است .

گیج و مبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .

هرکجا که احساس می کرد دلش آنجا باشد سر کشید .

اما هیچ نیافت .نا امید راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد .

دلش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده و آن را برزمین انداخته باشم .

وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که حالا هزاران جای پابر رویش نقش بسته است .

دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی زخمی در دستانش می تپد .

ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد دلش سر جایش بود .

اما پراز زخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد او را در کنار خود دید .

خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش است ازاو پرسید که این قلب را کجا پیدا کردی ،

کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت را به صاحب آن می دادی .

وقتی او قلب تو را گرفت تو را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت .

وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و از روی زمین بردارم .

او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم کرده است .

نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر رهگذری نسپارد .

الا خدا که عشق فقط از برای خداست




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸

 

کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار
در آن بود دزدیدند.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرتار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار چمع شد و برای پیرزن فرستادند.همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:نامه ای به خداهمه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :عاطفی




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

 

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.

از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.




کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :سخنان جالب




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸

 

 

 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت.

این مساله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسایل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مساله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که ...

«پوکی جانسون» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات (Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :طنز




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸

 

 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

همیشه به یاد داشته باشیم که چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :

1. سنگ ........ پس از رها کردن!

2. سخن ............ . پس از گفتن!

3. موقعیت ... پس از پایان یافتن!

4. و زمان ........ پس از گذشتن




کلمات کلیدی :سخنان جالب




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸

 

www.cloobmusic.com عکس هایی دیدنی از خوشمزه ترین و جالب ترین بستنی های دنیا (ice ceram )

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت

پسرک

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود




کلمات کلیدی :سخنان جالب




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸

 

 

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى پستاندار

عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

*****************************************
یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!

************************************
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه

بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.

معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و

بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.

یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.

***********************************************
معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر

شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.

بچه‌ها گفتند: بله

معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟

یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.

***********************************************
بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته

بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.

در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :طنز




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸

 

 

کودکی به مادرش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده!

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی

- بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی

- اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

- بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت(دزدید) و از کلیسا فرار کرد. بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
باب




کلمات کلیدی :سخنان جالب و کلمات کلیدی :طنز




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸

 

 

 

 

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده‌ رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر این‌که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کنه




کلمات کلیدی :سخنان جالب




نویسنده : مهرداد ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸

 

 

 

نقل است در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود. رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم. رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردمیم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم




کلمات کلیدی :سخنان جالب




نویسنده : مهرداد ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸

وقتی یه بار ازدوست (دخترت یا پسرت)ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده

 

 زرنگی را گفتم زندگی چند بخش است ؟ گفت دو بخش : کودکی و پیری...... گفتم پس جوانی چه شد ... گفت با عشق ساخت ، با بی وفایی سوخت ، با جدایی مرد

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت کاش برگهای اخر تقویم عشق حرفی از یک روزه بارانی نداشت کاش میشد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت

هر موقع خواستی از کسی جدا بشی یادت نره بهترین راه اینه که بهش بگی برای همیشه خدانگهدار، شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی بهتر از اینه که منتظرت بمونه

من همونم که همش به یاد چشمات میمونم من همونم که تورو همیشه دنیام میدونم من همونم که غم و از توی چشمات می خونم شده هر کار میکنم تا غم و از تو برونم من همونم که تویی فرشته ی ارزوهام جون من فقط یه بار عشق و بیار هدیه برام

hamishe fekr kon ke dar yek donyaye shishei zendegi mikoni. pas movazeb bash be tarafe kasi sang nazani chon aval donyaye khodeto mishkani...!

هیچوقت به چشمات راز دلت رو نگو چون راز نگه نمی دارد و گریه می کند

به تهرانی میگن ننه حسن مرده یه جوری بهش بگو که ناراحت نشه.ترکه به حسن میگه این یه شتره که در خونه همه میخوابه رو ننه توهم خوابید مرد

  به یه ترکه میگن پرچم ایران رو توصیف کن میگه سبزش که مال سید هاست سفیدش هم مال آخوند هاست قرمزش هم که مال شهید هاست میمونه چوبش که نصیب من و شماست

باباش گفت عشق کشکه.اون هم گفتم زندگی آش هست بدون کشک هم مزه نداره

  به پشه میگن چرا زمستونا پیدات نیست میگه تابستون خیلی رفتارتون خوبه که زمستونام بیام

تشویقبچه ها به صفحات وبلاگم سر بزنین .تشویق




کلمات کلیدی :سخنان جالب